|
بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم! تورو از یاد ببرم با خاطـــراتت چه کنم؟ حتی از یاد ببرم تو و خاطــــــــــــراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم! (رضا ناظری) ---------------------------------------------- پ.ن:فقط از این دوبیت خوشم اومد. همین پ.ن :راستی میخواستم ازت به خاطر خودخواهیام عذر خواهی کنم ولی دیدم توام به اندازه من خودخواهی. بی حساب.
شب که پرده بر طاق آسمان میکشد. ماه که می تابد. ستارگان که شروع به دلبری میکنند. تازه اول دلشوره ی من است!!! باید از قاب کوچک اتاقم شاهد معاشقه ی بی امان ستارگان با او باشم. این همه ستاره مست و می زده، از سر و کولش بالا می روند؛ و من محکومم به دیدن این تراژدی شبانه. هی ! ماه من! تو که عین خیالت هم نیست چهار ستاره کمتر یا بیشتر تا صبح دورو برت خودنمایی کنند. ولی من هر شب تک تک ستارگان تو را می شمارم بلکه خواب ،به چشمانم بیاید. ولی این خواب لعنتی هم از من گریزان شده . ترس من از شب نیست. ترس من از ستاره هاست. ترس من از پر نور ترین و نزدیک ترین ستاره به ماه است.... ماه من . . . تا بعــــــــــد.....
رفتنت را به یاد بیاور! ابرها می غریدند؛ می باریدند؛ و زمین و زمان مثل دل من درهم و آشوب بود! دستانم را در دستانت فشردی اشکهایم را از گونه هایم ستردی و قول دادی هر شب با طلوع اولین ستاره تا غروب آخرین ستاره تنهــــــــــــــــــــا به من فکر کنی! رفتنت را به یاد بیاور! روزهای زیادی از آن گذشته!!! روزهایی که به یاد خاطرات مشترکمان مامن من پارک سنگی مان بود و کوچه پس کوچه های این شهر درندشت. و رفیق شب و روزم دیوان حافظ و فروغ بی هدف می رفتم به هر کجا که اثری از تو داشت. که روزی تو از آنجا گذشته بودی؛ که در آن نفس کشیده بودی... گاه همچون خوابگردی مست و مدهوش؛ سایه ای از تو می دیدم و به دنبالت روان می شدم. ولی فقط در پس کوچه ای بن بست اندام تنهایی خودم بود که دهن کجی می کرد.!!!! مــن خاطراتت را مهــــــــرت را لبخندهای بی دریغت را همه را در بغچه ای ابریشمین پیچیدم و در معبد دلم به ستایشت نشستم. تــــــــــــــــا امروز.............. تا امروز که تو آمده ای؛بی خبر و سرزده. هی تو: فکر می کنی چگونه بایدنبودنت را هضم می کردم؟ و حالا سخت تر از آن بودنت را!!!!!!!!!! تو باز آمدی درست وقتی که؛ ابر ها می غریدند؛ می باریدند؛ و زمین و زمان مثل دل من درهم و آشوب بود.... رسیدنت مبارک "پادشاه سرزمین مهــــــر و باران" --------------------------------------------------- پ.ن:راز نهفته در نامت را خودم کشف کردم.یادت که هست؟
چه بارانی است در بیرون این اتاق! باران؟ ابرهای همه ی غم های تاریخ، یکباره بر سرم باریدن گرفته اند. کسی نمی داند که در چه دردی و تبی می سوزمو می نویسم!!! (دکتر شریعتی) --------------------------------------------------------- پ.ن:واقعا انگار هنوز تب دارم. پ.ن::این آنفولانزای.....هم که مثل یه مهمون ناخونده ی سمج نمیخواد شرشو کم کنه. پ.ن:دکتر شریعتی هم انگار حال منو حدس زده بوده و این متنو برام پیش نویس کرده.ممنون دکتر. |
About![]()
این من شب پرست سپیدی را تاب ندارم بسکه در سیاهه ی چشمانت خلوت گزیده ام Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ايسنا
سیدشهرام دادگستر |