|
به چه مي خنــــــــدي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي! به چه چيــــز؟ به شکست دل من؟ يا به پيروزي خويش؟ به چه مي خنــــــــدي تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد؟ به چه مي خنـــــــدي تو؟ به دل ساده ي من مي خندي ، که دگر تا به ابــــد نيزبه فکر خود نيست؟! خنده دار است بخنـــــــــــــــــد!!! "تا بعـــــــــــد"
چندیست که در پیله تنهایی خود می لولم
چرا که پروا دارم از پر وا کردن در زمانه ای که گل هایش همه خوارند . . . پرنده هایش نیز از پرواز از حتی یک دهن آواز در آسمان تنگ چشم مردمانش سخت بیزارند . . . پس دیگر خیالات ابریشمی نباف که شاید من از شوق پرواز، پر در بیاورم که یک روز شاید از پیله ام، _ از این عشقٍ بی پدر _
سر در بیاورم چرا که حسرت پرواز من همیشگی ست منی که میخواستم بال تو باشم و حالا وبال تو . . . پس دیگر پیله نکن که پروانه ام کنی تنها مرا زیر پر و بالت بگیر و برای همیشه پروانه ی پرواز مرا باطل کن . . . تا بعــــــــد...
دیریست بر نرد چشمانت تاسهای بیقراری من جفت شش فرود نمی آیند! و من باز تاس میریزم و تاس میریزم. دیگر باید باور کنم که بازی را به چشمانت باخته ام. "نوشته شده در پنجشنبه.پنج آذر"
خواستم با قلب خود نجوا کنم خواستم تا عقده ی دل واکنم خواستم تا سینه را دریا کنم خواستم تا آتشی بر پا کنم دیدم از خود غافلم دیوانه ام شمع بزم عشق را پروانه ام خالی ام از بند و از پیوند ها مانده اما در میان بند ها کوکب شبهای خود گم کرده ام خویش را هم پای مردم کرده ام قصه می گو یم ولی بی انتها ناله ها دارم ولیکن بی صدا شمع من پروانه ی رسوایی ام همنشین خلوت تنهایی ام خواستم حرفی بگویم سرد سرد تا رها سازد مرا این درد سرد دیدم آرام و قرارم نیست نیست آشنایی در کنارم نیست نیست! وه! چه دنیای پر از شور و شری مردمانش را نقاب دیگری!!!! عشق می ورزی خرابت می کنند دوست می داری جوابت می کنند کوه باشی استخوانت بشکنند ناله باشی در دهانت بشکنند مهربانی غرق در گردابهاست شادکامی ها فقط در خواب هاست از ستایش های رو در رویشان از چروک چهره و ابرویشان آه ! آرام و قرارم نیست نیست آشنایی در کنارم نیست نیست روزگار ما شبی بی انتهاست سردو تاریک است و بس پرماجراست چهارسوی جسممان غرق گناه پنج حس فکرمان در اشتباه کودکان کوچه هامان خاکی اند آرزوهامان ولی افلاکی اند نوجوانانِ خیابان گردمان دردهایِ آتشینِ دردمان دخترانِ باغِ بی نام و نشان لرزه افتاده است بر ایمانشان نوگلانِ شهرمان سر در گمند عاشقِ مال و منالِ مردمند زن زمستانِ زمانِ خویشتن مانده در زندانِ جانِ خویشتن مردهایِ سکه ای در عیش و نوش مردمانِ پر هنر بی زاد و توش راستی، در مشتِ کاسب کارها غیرت و مردانگی بر دارها وای !آرام و قرارم نیست نیست آشنایی در کنارم نیست نیست گوش کن جانا! پیام عاشقی حلقه کن بر گوش ،نامِ عاشقی همنشین بد خرابت می کند سنگ اگر باشی چو آبت می کند نا امیدی آتشی ویرانگر است سادگی از نا امیدی بد تر است سادگی را عشق درمان می کند آب با آتش چه کرد،آن می کند گر نباشی آگه از اسرارها سوزها افتد به جانت،بارها خانه ی ویرانِ دل آباد کن درد اگر داری ز جان فریاد کن آی! آرام و قرارم نیست نیست آشنایی در کنارم نیست نیست!!! ---------------------------------------------------------- پ.ن:شاعر دکتر حسنعلی میرزا بیگی.(روانشناس)
با من دلی برای شکستن نمانده است وقتی به غیر سایه ای از من نمانده است حسی نمانده است برای سرودنم جز از دقیقه های کنار تو بودنم شب پرسه های دورتر از چشم گرگ ها تعبیر ساده ی تو از آدم بزرگ ها نجوا کنان به جای مزامیر هر شبت ابیات عاشقانه ی من بود بر لبت گفتی که این حدیث دل مرده ی من است تحریر بغض های فرو خورده ی من است باید عبور کرد مجال درنگ نیست اینجا نصیب آینه ها غیر سنگ نیست.... رفتی سفر به خیر ولی رسمش این نبود دست کم این مرام تو ای نازنین نبود رفتی و جا گذاشتی ام بین گرگ ها بی تو خدا کند نشوم عین گرگ ها این روز ها غریب کجایی بمیرمت ای بی نشانه از که نشانی بگیرمت امروز هم بدون تو سر شد نیامدی این چشم ها برای تو تر شد نیامدی بی تو نشسته تا به ابد در کمین من غم ـ غربت نیامدنت نازنین من.... "مهرداد نصرتی" ----------------------------------------------------- پ.ن:با اجازه از شاعر محترم. پ.ن:بیت اول این شعر و خیلی دوست دارم.
|
About![]()
این منم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ايسنا
باران |